بود نبود، بودگار بود

تومان ۴۴,۰۰۰

نویسنده
مترجم
نویسنده
تعداد صفحات
نوبت چاپ
قطع
جلد
وزن

کتاب بود نبود، بودگار بود نوشتۀ محمدحسین محمدی است. او این کتاب را از افسانه‌های محلی افغانستان جمع‌آوری کرده است. بخش‌هایی از کتاب بود نبود، بودگار بود شیر را پشک ناز دم‌دراز نوش جان کرده بود. پیرزن بسیار عصبانی شد و به جان پشک ناز دم‌دراز رفت. تا می‌خواست او را بگیرد، پشکی ناز دم‌دراز گریخت. پیرزن فقط توانست از دم او بگیرد. پشکی ناز دم‌دراز بسیار تیز دوید تا از دست پیرزن بگریزد، ولی دمش کنده شد و در دست پیرزن ماند. پشک ناز دم‌دراز بیرون رفت تا با بچه‌ها بازی کند؛ اما همین که بچه‌ها پشک ناز را دیدند، او را به یکی دیگر نشان دادند. آنها خنده‌کنان آواز خواندند: «پشک ناز دم‌بریده! هو … هوا پشک ناز دم‌بریده! هو … هو!» پشک ناز به دمش نگاه کرد و غصه‌دار شد. او فکر کرد بهتر است برود پیش پیرزن و دمش را پس بگیرد. برای همین پیش پیرزن آمد و گفت: «دم مرا پس بده.» پیرزن گفت: تو شیر را پس بده. پشک ناز دم‌بریده دوباره گفت: «دم مرا پس بده.» پیرزن هم دوباره گفت: تو شیر مرا پس بده. بعد پشکی ناز دم‌بریده گفت: من شیر تو را پس می‌دهم، تو هم دم مرا پس بده.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “بود نبود، بودگار بود”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.